دفتر صد برگ

فرهنگی - هنری

آیین مرده‌پرستی

 دانش آموز سال اول دبیرستان بودم. معلم فارسی موضوع انشایی داده بود که الان یادم نیست. اما می‌دانم از آن موضوع های سهل و ممتنع بود که نوشتن در موردش سخت بود. یکی از هم کلاسی‌هایم برای خواندن انشاء به پای تخته رفت و به صورت کلیشه‌ایی این چنین شروع کرد: "درباره این موضوع کتاب‌ها می‌توان نوشت." که بلافاصله معلم گفتار او را قطع کرد و گفت: "تو همین یک انشاء را بنویس، نمی‌خواهد کتاب بنویسی”.آن دانش آموز هم ذوقش کور شد و با اکراه بقیه انشاء را خواند. موضوع زیر هم از آن موارد تکراری است که خیلی سخت می توان در موردش نوشت.

***

 هر قوم و ملتی سنت‌ها و آداب‌ و رسوم خوب و گاه بد دارد. سنت‌های خوب و پسندیده را باید حقظ کرد. اما در مورد سنت‌های ناپسند هم باید گفت، نوشت و در جهت تغییر آنها کوشش کرد. در مورد مرده‌پرستی ما ایرانیان بسیار‌ گفته و نوشته‌اند. (شما بخوانید: در مورد مرده‌پرستی ما ایرانیان می توان کتاب‌ها نوشت!) متاسفانه تا اطرافیان و نزدیکان ما زنده هستند، قدر آنها را نمی‌دانیم. اما بلافاصله بعد از مرگ ایشان -دقت بفرمایید که منظور از بلافاصله، دقیقا کسری از ثانیه است- در می‌یابیم که چه گوهر گرانبهایی را از دست داده‌ایم. بازماندگان از کرده‌های خود پشیمان می‌شوند و تازه به فکر جبران زحمات فرد از دست رفته می‌افتند. بر سر مزار می‌روند. گل برای فرد فوت شده می‌برند. گران‌ترین سنگ قبر را سفارش می‌دهند. عکس فرد در‌گذشته را بزرگ کرده، مقابل خود می‌گذارند و اشک حسرت می‌ریزند. چه بسا اگر این محبت را در زمان حیات آن مرحوم خرج او می‌کردند، هم اکنون زنده بود. بعد از مدتی که تب و تاب فرد فوت شده تمام شد. باز هم فراموش کردن زنده‌ها و احیانا بد رفتاری با نزدیکان شروع می‌شود. اگر فرد فوت شده هنرمند باشد، بلافاصله محبوب خاص و عام خواهد شد و همگان از هنرهای پیدا و پنهان او سخن می‌گویند. آمار فروش آثارش بالا می‌رود ونقد‌های مثبت در مطبوعات به چاپ می‌رسد.

 حتما تا کنون ازدحام بیرون از مساجد، بعد از مجلس‌های ترحیم را دیده‌اید. اقوامی که گاه حتی سالی یک بار هم یکدیگر را نمی‌بینند، برای عرض تسلیت به مسجد می‌آیند  و بعد از مراسم تازه به دید و بازدید و حال و احوال می‌پردازند. از آنجایی که به ندرت یکدیگر را دیده‌اند، فرزندان رشید خود را به یکدیگر معرفی می‌کنند. گاه این ازدحام‌ها  آنچنان زیاد است که موجب انسداد خیابان‌های اطراف مسجد می‌شود.

 یکی از رسوم زیبا گل خریدن وگل فرستادن برای دوستان و نزدیکان است. کاشت و پرورش گل یک صنعت و گل فروشی هم شغلی محسوب می‌شود. تا اینجای کار هیچ عیب و ایرادی ندارد. اما در این کار پسندیده هم باید اعتدال را رعایت کرد. گاه ارسال گل- چه برای عزاداری و چه برای مراسم جشن- بین فامیل به رقابت و فخر فروشی تبدیل می‌شود و هر کس که تاج گل یا سبد گل بزرگتری ارسال کند خود را سر بلند تر محسوب می‌کند.

 در هر مجلس ترحیمی، ده‌ها تاج گل دو و چند طبقه ارسال می شود که قیمت آنها بر حسب گل های مورد استفاده، گاه تا یک میلیون و حتی بیشتر هم می رسد. بعد از اتمام مجلس ترحیم، خانواده متوفی حسب احترام باید گل‌ها را به منزل برسانند. فردای آن روز گل ها پژمرده می‌شوند و باید همراه با زباله‌ها دور ریخته شوند. یعنی میلیون‌ها تومان پول به راحتی دور ریخته می‌شود. در حالی که این مبلغ می تواند خرج امور خیریه شود. سنت‌های قدیمی همیشه خوب نیست. نو‌آوری در سنت‌ها هم همیشه مذموم نیست. یکی از نو‌آوری‌ها تهیه استند و یا تاج گل مصنوعی از موسسه‌های خیریه در عوض گل و اهدا هزینه گل به آن موسسه است. ای کاش رقابت در این زمینه به وجود آید.

 ما ایرانیان مردم با فرهنگی هستیم. امید آن‌که این سنت‌های ناپسند را هم به سنت حسنه تبدیل کنیم.

این بود انشای من!

  
نویسنده : بهزاد هندی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧

کوچ دائمی لک‌لک‌ها

 پدرم سحر خیز بود. گاه جمعه ها قصد زیارت حرم عبدالعظیم ـ به قول قدیمی های تهران، شابدل عظیم – را می‌کرد. اگر ما می‌خواستیم با او همراه باشیم باید صبح زود از خواب برمی‌خواستیم وگرنه جز جاماندگان بودیم. ابتدا از خیابان حافظ پایین می‌رفتیم. در این خیابان دو پل فلزی وجود دارد که هنگام عبور اتومبیل از آن، صدایی شبیه قطار شنیده می‌شود. من از پدر می‌خواستم که تندتر برود تا صدای قطار بشنوم. اما مادر نسبت به سرعت ماشین اعتراض می‌کرد و پدر عقربه سرعت شمار ماشین را نشان می‌داد و مدعی بود که سرعت ماشین مجاز است. (هنوز هم اگر گذرم به این پل‌ها بیفتد و ترافیک پل اجازه دهد، کمی سرعتم را زیاد می‌کنم تا صدایی شبیه به قطار بشنوم. کودک درون است دیگر!)

 سپس از چهار راه حسن آباد (که می‌گفتند زمانی بزرگترین قبرستان تهران آنجا بوده) و کنار پارک شهر عبور می‌کردیم. بعد از گذر از خیابان حافظ، از میدان شوش به سمت جنوب می‌رفتیم و به حرم عبد‌العظیم می‌رسیدم. گاه روی مناره‌های حرم، لک‌لک‌هایی بزرگ لانه داشتند،  لانه‌هایی به بزرگی گلدسته‌ها. (حالا به دلیل گرما و آلودگی هوا دیگر لک‌لکی در آنجا لانه نمی‌کند). بعد از  زیارت حرم عبد العظیم از دستفروشان اطراف حرم آب نبات قیچی می‌خریدیم و گاه هم اسباب بازی برای من ( از آن ماشین های پلاستیکی).

 بعد به حرم امام‌زاده عبد ا... می‌رفتیم. بیرون امام‌زاده کبوتر و گنجشک می‌فروختند و مردم کبوترها را خریده، آزاد می‌کردند. ابتدا امام‌زاده را زیارت می‌کردیم. آنجا دستگاهی بود که با انداختن سکه، قرآن قرائت می‌کرد. عجیب است که حالا با وجود انواع رسانه های دیجیتال اثری از آن دستگاه یا شبیه به آن نیست. سپس بر سر مزار پدر بزرگ می‌رفتیم (پدر بزرگ مادری که البته او را ندیده بودم). بعد ها مادر بزرگ هم ساکن ابدی همین امام‌زاده شد و ما برسر مزار هر دو می‌رفتیم.

 سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. چندی پیش به تنهایی به امام‌زاده عبدا... رفتم. مسیر مزار پدر بزرگ را طی کردم و به حیاط پشتی امام‌زاده رسیدم. نمی‌دانم حیاط را کوچک کرده بودند یا من چون بزرگ شده‌ام حیاط به نظرم کوچکتر از قبل می‌آمد؟! حدود مزار را می‌دانستم. اقوام می‌گفتند در بالای مزار، درخت توت قرار دارد. تک‌تک سنگ قبر‌ها را جستجو کردم، اما اثری از مزار پدر بزرگ و درخت توت نبود. حالا دیگر پدر نیست تا من را به امام‌زاده عبدا... ببرد و مادر هم پای آمدن ندارد. قبر های امام‌زاده مانند بهشت زهرا شماره و ردیف ندارند. چشمان کم سوی خادم پیر امام‌زاده هم نتوانست در دفتر کهنه آنجا، ردی از پدر بزرگ پیدا کند و من سنگ قبر پدر بزرگ را گم کرده‌ام. گویی لک‌لک‌های مهاجر، سنگ قبر را هم برای همیشه با خود برده‌اند.

  مدت‌هاست که دیگر در این امام‌زاده و امام‌زاده‌های مشابه دورن شهر، اجازه دفن نمی‌دهند. دست‌فروشان امام‌زاده کم شده‌اند. حتی متکدیان هم به ورودی امام‌زاده نمی‌آیند. می‌گویند چند دهه بعد، شاید مانند میدان حسن آباد، دیگر اثری از قبرستان نباشد.

عکس از خبر گزاری مهر

 

  
نویسنده : بهزاد هندی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤

خیابان ولیعصر

  خیابان ولیعصر تهران از دو جهت معروف است: یکی طولانی بودن آن (بنا به قولی بلند ترین خیابان خاور میانه است.) و دیگری چنار های تنومند حاشیه خیابان که از میدان راه آهن تا تجریش به چشم می خورند و سایه خوبی را در این خیابان ایجاد کرده اند. اما اخیرا به دلیل ساخت برج ها در حاشیه این خیابان و حفاری های عمیق، بسیاری از این چنار ها در حال خشک شدن و پوسیدگی هستند. به ویژه در چهار راه ولیعصر، به دلیل حفاری های مکرر جهت ایجاد دو خط مترو و زیر گذر عابر پیاده، تعداد زیادی از درختان خشک شده اند.

  در عکس های زیر درختی را در خیابان ولیعصر بالاتر از پارک ساعی می بینید که بعد از خشک شدن به اثری هنری تبدیل شده.نمی دانم باید خوشحال باشیم یا ناراحت؟!

کاری از آقای عباس میر شریفی

  
نویسنده : بهزاد هندی ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤