دفتر صد برگ

فرهنگی - هنری

ماهی قرمز عید

 دخترک مقابل مغازه ایستاده بود و با حسرت به انبوه ماهی‌های قرمز درون آکواریوم نگاه می‌کرد. امروز دوستش در مدرسه از هفت سین  خانه‌شان و ماهی درون آن گفته بود. به او گفته بود که تا هفت سین کامل نشود عید نمی‌آید. و دخترک از آن لحظه غمگین شده بود. با خود فکر می‌کرد نکند عید نیاید؟ آخر در خانه آنها هفت سین کامل نبود. دخترک به خوبی نمی‌دانست که هفت سین چه چیز هایی دارد. اما خوب  می‌دانست که هفت سین باید ماهی داشته باشد. ماهی قرمز. اما هنوز مادرش برای او ماهی نخریده بود. دخترک داخل مغازه سرک کشید و قیمت ماهی‌ها را پرسید. مغازه دار پاسخ داد: دانه‌ای 120 تومان. دخترک در قلک خود تنها30 تومان داشت .او کلاس اول بود و جمع تفریق را نمی توانست بدون کاغذ و مداد انجام دهد. اما به خوبی می دانست که30 تومان تا 120 تومان خیلی فاصله دارد. ناچار به خانه رفت. دیگر به مادر برای خرید ماهی اصرار نکرد. فایده ای نداشت. روز‌های قبل دخترک خیلی اصرار کرده بود. اما از ماهی خبری نبود. از نظر دختر، ماهی در هفت سین از همه چیز مهم‌تر بود.

  دخترک غمگین بود. یاد حرف های مادرش افتاد: ماهی گناه دارد. ماهی مال رودخانه است. در ظرف کوچک می میرد.... اما دخترک با خود فکر کرد پس چرا ماهی دوستش نمرده؟ دخترک رفت و کتاب های خود را جمع کرد. روز آخر مدرسه تمام شده بود. فردا عید می‌آمد. دختر باز هم به فکر فرو رفت. آیا فردا شب برای او هم عید می‌شد؟ آنها که هفت سین کامل نداشتند. دختر سراغ عروسکش رفت و با آن بازی کرد. تمام داستان را به عروسکش گفت. به عروسک گفت که چون در هفت سین ماهی ندارند، ممکن است عید نیاید. دختر باز هم یاد دوستش و ماهی قرمز او افتاد. می توانست عروسک خود را برای چند روز با ماهی دوستش عوض کند. یا حداقل برای چند ساعت. اما خیلی زود این فکر را از سرش بیرون کرد. دخنرک عروسک خود را خیلی دوست داشت. حتی بیشتر از ماهی.  شاید هم هر دو را به یک اندازه. یا شاید هم.....

 شب شده بود.وقت خوابیدن بود و هنوز هفت سین آنها  ماهی نداشت. دخترک خوابید و عروسک را کنار خود گذاشت تا خوابش ببرد. با خود فکر کرد که اگر ماهی بخرند و آن را اسیر یک تنگ کوچک کنند، ماهی غمگین می شود و می‌میرد. پس چه بهتر که ماهی نخریده‌اند. دخترک با این فکر‌ها به خواب رفت.

 صبح روز بعد آفتاب از میان پرده به درون اتاق تابیده بود. دخترک به آرامی چشم هایش را باز کرد. هنوز خواب در چشمانش بود و به خوبی نمی‌دید. اما نمی‌توانست باور کند. با دست هایش چشم هایش را مالید تا بهتر ببیند. نه! امکان نداشت! روبروی او، کنار سفره هفت سین، ظرفی بود و درون ظرف ماهی قرمز کوچکی شنا می کرد. دخترک شادمانه فریاد کشید. چهار دست و پا به سمت تنگ ماهی رفت. دست هایش را زیر چانه زد و مدت ها به ماهی خیره شد. سفره هفت سین آنها کامل شده بود و عید می آمد.

  غروب بود. به زودی عید می‌شد. دخترک تمام روز را با ماهی بازی کرده  و به آن غذا داده بود. باز هم سراغ ماهی رفت. هر وقت به تنگ ماهی تلنگر می‌زد، ماهی جست و خیز می‌کرد. دخترک منتظر آمدن سال نو بود. اما فکری او را ناراحت می‌کرد. امروز عروسکش را ندیده بود. دیشب آن را کنار خود خوابانده بود. پس عروسک کجا رفته بود؟ سال نو آغاز شد. دخترک باز یاد عروسک خود افتاد. آن را کجا گذاشته بود؟ سعی کرد به آن فکر نکند و خوشحال باشد. با ماهی خود بازی کرد. اما فکر کرد که اگر ماهی غمگین شود و بمیرد چه؟

  چند روز گذشت. ماهی از ظرف خود بیرون پرید و مرد. دخترک خیلی غمگین شد. عروسک هنوز پیدا نشده بود.

 اسفند 1373

 

  
نویسنده : بهزاد هندی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٦