دفتر صد برگ

فرهنگی - هنری

کوچ دائمی لک‌لک‌ها

 پدرم سحر خیز بود. گاه جمعه ها قصد زیارت حرم عبدالعظیم ـ به قول قدیمی های تهران، شابدل عظیم – را می‌کرد. اگر ما می‌خواستیم با او همراه باشیم باید صبح زود از خواب برمی‌خواستیم وگرنه جز جاماندگان بودیم. ابتدا از خیابان حافظ پایین می‌رفتیم. در این خیابان دو پل فلزی وجود دارد که هنگام عبور اتومبیل از آن، صدایی شبیه قطار شنیده می‌شود. من از پدر می‌خواستم که تندتر برود تا صدای قطار بشنوم. اما مادر نسبت به سرعت ماشین اعتراض می‌کرد و پدر عقربه سرعت شمار ماشین را نشان می‌داد و مدعی بود که سرعت ماشین مجاز است. (هنوز هم اگر گذرم به این پل‌ها بیفتد و ترافیک پل اجازه دهد، کمی سرعتم را زیاد می‌کنم تا صدایی شبیه به قطار بشنوم. کودک درون است دیگر!)

 سپس از چهار راه حسن آباد (که می‌گفتند زمانی بزرگترین قبرستان تهران آنجا بوده) و کنار پارک شهر عبور می‌کردیم. بعد از گذر از خیابان حافظ، از میدان شوش به سمت جنوب می‌رفتیم و به حرم عبد‌العظیم می‌رسیدم. گاه روی مناره‌های حرم، لک‌لک‌هایی بزرگ لانه داشتند،  لانه‌هایی به بزرگی گلدسته‌ها. (حالا به دلیل گرما و آلودگی هوا دیگر لک‌لکی در آنجا لانه نمی‌کند). بعد از  زیارت حرم عبد العظیم از دستفروشان اطراف حرم آب نبات قیچی می‌خریدیم و گاه هم اسباب بازی برای من ( از آن ماشین های پلاستیکی).

 بعد به حرم امام‌زاده عبد ا... می‌رفتیم. بیرون امام‌زاده کبوتر و گنجشک می‌فروختند و مردم کبوترها را خریده، آزاد می‌کردند. ابتدا امام‌زاده را زیارت می‌کردیم. آنجا دستگاهی بود که با انداختن سکه، قرآن قرائت می‌کرد. عجیب است که حالا با وجود انواع رسانه های دیجیتال اثری از آن دستگاه یا شبیه به آن نیست. سپس بر سر مزار پدر بزرگ می‌رفتیم (پدر بزرگ مادری که البته او را ندیده بودم). بعد ها مادر بزرگ هم ساکن ابدی همین امام‌زاده شد و ما برسر مزار هر دو می‌رفتیم.

 سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. چندی پیش به تنهایی به امام‌زاده عبدا... رفتم. مسیر مزار پدر بزرگ را طی کردم و به حیاط پشتی امام‌زاده رسیدم. نمی‌دانم حیاط را کوچک کرده بودند یا من چون بزرگ شده‌ام حیاط به نظرم کوچکتر از قبل می‌آمد؟! حدود مزار را می‌دانستم. اقوام می‌گفتند در بالای مزار، درخت توت قرار دارد. تک‌تک سنگ قبر‌ها را جستجو کردم، اما اثری از مزار پدر بزرگ و درخت توت نبود. حالا دیگر پدر نیست تا من را به امام‌زاده عبدا... ببرد و مادر هم پای آمدن ندارد. قبر های امام‌زاده مانند بهشت زهرا شماره و ردیف ندارند. چشمان کم سوی خادم پیر امام‌زاده هم نتوانست در دفتر کهنه آنجا، ردی از پدر بزرگ پیدا کند و من سنگ قبر پدر بزرگ را گم کرده‌ام. گویی لک‌لک‌های مهاجر، سنگ قبر را هم برای همیشه با خود برده‌اند.

  مدت‌هاست که دیگر در این امام‌زاده و امام‌زاده‌های مشابه دورن شهر، اجازه دفن نمی‌دهند. دست‌فروشان امام‌زاده کم شده‌اند. حتی متکدیان هم به ورودی امام‌زاده نمی‌آیند. می‌گویند چند دهه بعد، شاید مانند میدان حسن آباد، دیگر اثری از قبرستان نباشد.

عکس از خبر گزاری مهر

 

  
نویسنده : بهزاد هندی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤